اسلایدر

<>

⎝⓿ ⓿⎠ فانی بلاگ ⎝⓿ ⓿⎠

⎝⓿ ⓿⎠ فانی بلاگ ⎝⓿ ⓿⎠
به وبلاگ گروهی فانی بلاگ خوش اومدین. 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

 

 

شب قبل امتحان :

بی همگان به سر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!


مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !


خر به افراط زدم ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !


استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !


مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !


مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !


هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود


رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود


توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!


" مشروط الشعرا "

امیدوارم خوشتون اومده باشه

اینم از کاریکاتور امروز . . .

 

 

 

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 26 مرداد 1391 ] [ 16:08 ] [ funny-blog ]

 

 

یک خروس آگاه در گفتگو با خبرنگار

آقا ما زمان قدیم با هزار تومن زن گرفتیم!

الان با هزارتومن نوکم نمیدن !

.

.

.

جوک خنده دار

طبق آخرین آمار

آدم‌ها دو دسته هستند :

” دوستت دارم‌ها ” … و ” منم همینطورها ” !

.

.

.

رئیس : ساعت چنده ؟

کارمند: ۹

رئیس : شما باید ۸ پشت میزت باشی

کارمند : امروز چندمه؟

رئیس : هشتم

کارمند : باید یکُم حقوقم تو حسابم باشه !

.

.

.

از مزایای دانشگاه های ایران این است که

دخترا اگر بعد از ۴ سال هیچی نشدن

حداقل یک آرایشگر خوب میشن !

.

.

.

اگر مایل هستین دو ساعت در روز و سه روز در هفته کار کنید

و ماهیانه حداقل یک میلیون و پانصد تومان حقوق بگیرید

و همچنین از بیمه و مزایا هم استفاده کنید

با ما تماس بگیرید

باهم میگردیم زودتر پیدا میشه !

.

.

.

قابل توجه :

زیادی صاف نباش

آدمـا تـو جـاهـای صـاف بـیـشـتـر ویــراژ مـیـدن !

.

.

.

نظریه جدید حیف نون :

مهم نیــس دیگران پشـــت سرم چی میگن

مهم اینه جرات ندارن تو روم اون حرفا رو بزنن !

.

.

.

قابل توجه آقایان :

وقتی یه زن نظر شما رو میپرسه

در واقع نمیخواد نظرتوون رو بدونه

فقط میخواد نظر خودش رو با یه صدای مردوونه هم بشنونه !

.

.

.

وقایع زندگی به ۲ صورت میباشد :

اگه خوش بگذره ، اسمش خاطره ست

اگه پدرت در بیاد ، تجربه ست !

.

.

.

سلام ، خوبی ؟

خواستم بهت بگم آدم شو

اما نمی خواستم تو شرایط سخت قراربگیری

راحت باش !

.

.

.

گاه این قدر گرم می شوی که آدم گرما زده می شود

گاه این قدر سرد که آدم میچاد !

تو بلد نیستی بهار باشی !؟

.

.

.

از نصایای حیف نون به بچه اش

با هرکس به اندازه ی شعورش برخورد کن

نه به اندازه ی شعورت !

.

.

.

مناجات حیف نون :

خدایا می شه ما رو امتحان کنی ببینی جنبه پولدار شدنو داریم یا نه !؟

.

.

.

خسیسه به زنش میگه امروز جون یه نفر رو نجات دادم

زنش میگه مگه چیکار کردی ؟

میگه به ١ فقیر ده هزار تومان دادم دیدم داره از خوشحالی میمیره ازش گرفتم !

.

.

.

باتوجه به نزدیک شدن قیمت نان به سکه

بزودی ربع نان ، نیم نان ، تمام نان طرح قدیم (برشته)

تمام نان طرح جدید (دورخمیری) عرضه میگردد !

.

.

.

کلاغه میگه قار قار

ننه ش میگه زهرمار

باباش میگه ولش کن

چادر سیاه سرش کن

از خونه بیرونش کن !

(از شاعران گمنام دهه شصت)

.

.

.

طبق آخرین آمار

معروفترین برج دنیا

برج زهرمار است که بعضیها برای دیگران می سازند !

.

.

.

رو اعصاب تر از اونایی که وقتی از تاکسی پیاده میشن تازه جیباشون رو میگردن که کرایه رو بدن؛ اون هایی هستند که بعد دو دقیقه گشتن اسکناس ۵ تومنی میدن!

.

.

.

زندگی خیلی بی رحمه … دیروز نزدیک بود برم زیر یه ماشین مدل پایین!

.

.

.


یه عده از ته صف عابربانک خودشون رو می رسونن جلو و میگن آقا بذار من یه شارژ میخوام فقط …! انگار مثلا یه دونه نون می خواد که معطلی نداره!

.

.

.


اسمش دمپاییه ولی اصلن دمه پا نیست … معمولا تو دورترین نقطه توالت پارک شده.

.

.

.


رو اعصاب تر از اونایی که وقتی از تاکسی پیاده میشن تازه جیباشون رو میگردن که کرایه رو بدن؛ اون هایی هستند که بعد دو دقیقه گشتن اسکناس ۵ تومنی میدن!

.

.

.

امروز به این نتیجه رسیدم که هر وقت میرم کارواش همه پرنده ها اسهال میگرین!

.

.

.


این مجریای برنامه ها آخر برنامه هاشون میگن هفته دیگه همین روز و همین ساعت منتظر ما باشید … خب آخه دانشمند همین ساعت که باز آخر برنامه می رسیم!!!

.

.

.


به دوستم میگم: واسه تولد خانمم چی بخرم؟ میگه: میخوای خیلی غافلگیرش کنی؟ میگم: آره! میگه: شماره پاشو ازش بگیر، بعدش براش روسری بخر!

.

.

.


یه درسی رو شدم ۶، رفتم پشت در اتاقت استاد، یه دختر خانمی هم بود که می گفت نیم نمره می خوام تا معلم بالای ۱۷ بشه. من بی خیال قضیه شدم کلا، گفتم کار تو واجب تره!

.

.

.


دیروز به استاد گفتم: استاد دو دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم همش که پا تخته ای بیا بشین دیگه! کل کلاس له شدن! من رو هم انداخت بیرون!

.

.

.


رفتم تو دکه روزنامه بخرم یه خانم اومده میگه آقا ببخشید آدامسه موزی دارید؟ مرده یه آدامس موزی بهش داده، زنه میگه نه یه طعم دیگش رو می خوام!

.

.

.


به سلامتي مگس كه يادمون داد زياد كه دور كسي بگردي آخرش ميزنه تو سرت...


.

.

.



وقتي خانومي به شما گفت: “چــــــــــــــــي؟”، به اين معنا نيست که
گفته شما را نشنيده. او در واقع به شما فرصت داده که گفته خود را تغيير دهيد!
(ستاد کمک به ادامه زندگي)

.

.

.


خداوندگارا : لطفاً کمتر با ما حکمت انگيز برخورد کنيد...هي منظورتان را نميفهميم حرص ميخوريم!!

.

.

.


دختر ایرونی مثل گله ، چه رنگو روویی داره...
از آهنگای قدیمیه اندیِ. بعد خودش میره زن غیر ایرونی میگیره !
آخه تو روحت چرا آدرس غلط به ملت میدی؟!

.

.

.

موضوع انشاء(سال ١٣٤٥):در آینده می خواهید چه كاره شوید؟ دانش آموزان:دكتر-مهندس-معلم-خلبان...
موضوع انشاء(سال 1391):در آینده می خواهید چه كاره شوید؟ دانش آموزان:شغل آزاد-دیپلمات!!!

.

.

.


ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﻝ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺎﻙ ﻭ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺭﻭ ﻧﺸﻜﻦ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺪﺭﻓﺘﺎﺭﻱ ﻧﻜﻦ ﭼﻮﻥ:
ﻣﻴﺮﻩ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺭﻭ ﻋﻤﻞ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺤﻞ ﺳﮓ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﻧﻤﻴﺬﺍﺭﻩ

.

.

.


نیمه گمشده من باید یه آدم خیلی ولگردی باشه که تا الان پیداش نشده !
یه همچین آدمی به درد زندگی نمیخوره ! اصلا بره بمیره!

 

 

 

وقتي يک دختر ... وقتي يک پسر...





وقتي يک دختر حرفي نميزند

ميليونها فکر در سرش مي گذرد



وقتي يک دختربحث نميکند

عميقا مشغول فکر کردن است



وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند

يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود



وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم

يعني اصلا حال خوبي ندارد



وقتي يک دختر به تو خيره مي شود

شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي



وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي



وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند

توجه تو را طلب مي کند



وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد

يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي



وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

يعني واقعا دوستت دارد



وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند

يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي



وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست






وقتي يک پسر حرفي نمي زند

حرفي براي گفتن ندارد



وقتي يک پسر بحث نمي کند

حال وحوصله بحث کردن ندارد



وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند

يعني واقعا گيج شده است



وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم

يعني واقعا حالش خوبه



وقتي يک پسر به تو خيره مي شود

دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني



وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند

او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند



وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد

بدون که براي همه "فوروارد" کرده



وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم

دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود)



وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند

تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه

 

 

 

 

 

پ نه پ جدید و خنده دار




از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن
طرف میگه بفرستم واستون؟؟؟
میگم پ نه پ آپلود کن
لینکش رو بده دانلود میکنم.

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

از خواب بیدار شدم بابام اومده میگه بیدار شدی ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خوابم خودمو زدم به بیداری !

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

بهش گفتم چقدر خوشگل شدی ! گفت،چشات خوشگل میبینه گفتم پ نه پ میخواستی گوشام خوشگل ببینه !!

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

رفتم خونه دیدم ماهی از تنگ افتاده بیرون،داداشم میگه یعنی مرده؟
میگم پـَـَـ نَ پـَـَــ دوگانه سوزش کردم وقتی آب نیست با هوا کار میکنه

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

دارم سیگار میکشم مامور اومده میگه داری سیگار میکشی؟ میگم پَـــ نَ پَــــ دارم
علامت میدم سرخپوستای قبیله بغلی بفهمن ما اینحائیم. گفت پدر سگ اهل فیسبوکم که هستی سوار شو بریم....
گفتم کلانتری ؟ گفت پَـــ نَ پَــــ بریم قبیله بغلی بگیم آوردیمت، لازم نیست دیگه شما تو زحمت بیوفتین.

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

لپ تاپم رو بردم نمایندگیش می گم ضربه خورده کار نمیکنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!!
پـَـَـ نــه پـَـَـــ بی محلی کردم یکم، ضربه روحـــی خورده!!

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

آخه تو آدمی؟؟؟؟؟ - پَ نه پَ؛ تو آدمی! بخشهایی از مکالمۀ آدم و حوا !

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

بابام از اداره زنگ زده خونه بعد کلی احوال پرسی میگه معین خودتی؟ میگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ به سیستم تلفنباک بانک تجارت خوش آمدید برای پرداخت قبوض شماره 1،برای اطلاع از موجودی حساب شماره 2....گفت زهر مار و قطع کرد. دیدم ظهر عصبانی اومد توی اتاق منم پای پـَـَـ نــه پـَـَــــ بودم گفت اگه یه بار دیگه بگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیگه تو این خونه نمیخوابی....گفتم یعنی بیرونم میکنی بابا؟ گفت پَـــ ن پَــــ خونه رو عوض میکنم بزغاله

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

دختره داره غرق ميشه ميگم دستتو بده به من ميگه مي خواي نجاتم بدي؟
پــَـَـ نــه پــَـَـــ ميخوام واست لاک بزنم!

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

به داداشم ميگم صداي تلويزيون کم کن. ميگه اذيتت ميکنه؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام لب خونيم قوي بشه!

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

گوشیمو سایلنت کردم، رو میز میلرزه … میگه داره زنگ میخوره ؟!؟!
پَ نه پَ خربزه خورده فکر اینجاشو نکرده !

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

روی نیمکت توی پارک روزنامه دستمه. اومده میگه: روزنامه میخونی؟ پـَـــ نــه پـَـــ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

رو در اتاقم علامت « ورود ممنوع » زدم. رفیقم اومده تو، میگه اینو زدی که کسی نیاد تووو؟ پـَـــ نــه پـَـــ زدم که کسی جلو در پارک نکنه … !

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

هواپیما داشت سقوط میکرد یارو میگه داره سقوط میکنه؟ پ نه پ داره واسه نماز نگه میداره.

- = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

به پسرخاله ام می گم تب کردم میگه: اِ؟ مریض شدی؟ می گم پـَـــ نــه پـَـــ دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنش کار میفته یا نه ! 

 

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 26 مرداد 1391 ] [ 16:07 ] [ funny-blog ]

 

 

 

آقا ما تف، شما آبشار نیاگارا

ما بدبخت حقیر، شما کوروش کبیر

ما واشر، شما ارباب حلقه ها

ما طرح مسکن مهر، شما برج العربی

ما مینیمم نسبی، شما ماکسیمم مطلق

ما مداح، شما دی جی!

آقا اصن ما قیژقیژ دیال آپ، شما امواج وایرلس

آقا ما پراید، شما پرادو

آقا ما باد بزن دستی، شما کولر گازی نانو

آقا ما امشب، شما هزار و یک شب!

آقا ما پت ومت، شما آیکیو سان

آقا ما بخیه، شما چفیه

آقا ما شب تار، شما صبح امید!

آقا ما ورزش از نگاه دو، شما برنامه نود!

آقا ما فـــ، شما فرحزاد !

آقا ما بتمرگ، شما بفرما!

آقا ما هی آره، شما هی نه ...

آقا ما شورش قبیله‌ای، شما گفتگوی تمدن‌ها

آقا ما لکنت زبون، شما سخنگوی دولت !

آقا ما پوچ، شما گل !

آقا ما بنال بینیم با ...، شما خواهش می‌کنم بفرمایید

آقا ما چی کوفت می‌کنی ...، شما چی میل داری عزیزم؟!

آقا ما فلافل شما، مدیر عامل پخش فراورده‌های گوشتی

آقا ما مخـمون تاب داره، شما حیـاط ویلاتون!

آقا ما افتاده، شما پاس کرده

آقا ما کولر آبی، شما کولر گازی ال جی

آقا ما برف، شما بهمن

آقا ما چاکریم، شما نایس تو میت یو

آقا ما کوله پشتی، شما کوله باری از تجربه


آقا ما "صرفا جهت اطلاع و فاقد هرگونه ارزش"، شما "کپی برابر اصل- ثبت با سند برابر است"

آقا ما بله قربان- بله قربان ...، شما سلطان

آقا ما علوم اول راهنمایی، شما فیزیک انتگرال

آقا ما تقویم جیبی، شما موسسه ژئو فیزیک!

آقا ما سه کله پوک، شما سه تفنگدار

آقا ما کته، شما بیف استروگانف

آقا ما جرز لای دیوار، شما پتروس فداکار

آقا ما فلافل، شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ

آقا ما بن کارگری، شما بن تخفیف دیزنی لند

آقا ما سوختگی درجه ۳، شما برنزه شکلاتی

آقا ما آب حوض، شما شیر موز

آقا ما عشق و عاشقى، شما عقل و منطق ...

آقا ما بتمرگ، شما بفرما!

آقا ما یه نقطه توی فضا، شما مبدا مختصات

شما ماهیچه، ما اشکنه

آقا ما پنج کیلومتر تا بهشت، شما ۲۴

آقا ما سیمبیان، شما آندروید

آقا ما nokia 1100، شما vertu

آقا ما آپارات، شما یوتیوب

آقا ما کلوب، شما فیسبوک

آقا ما جرقه، شما بیگ بنگ

آقا ما سحابی، شما کهکشان

آقا ما آهن‌ربا، شما سیاهچاله

آقا ما متر، شما سال نوری

آقا ما سفیر امید، شما اتلانتیس

آقا ما منجم آماتور، شما اختر فیزیک‌دان

آقا ما تلویزیون کمدی، شما سه بعدی

آقا ما مارمولک، شما تمساح

آقا ما cd، شما بلو ری

آقا ما چوق لباسی، شما توتال کر

آقا ما چرتکه، شما الجبرا

آقا ما x=2، شما E=mc2

آقا ما می‌ریم اغذیه، شما برین پدیده

آقا ما مستشار شما، جهانگیرشاه دولو

آقا واسه شما میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد
اما واسه ما میگن این الاغ هر یونجه‌ای که جلوش باشه میخوره!

آقا ما ...

آقا ما ... 

 

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 26 مرداد 1391 ] [ 16:07 ] [ funny-blog ]

 

اگر شما از جلمه افراد باهوش هسیتد بگویید اشبتاه کجاست:


123456789
123456789
123456789

یعنی شما الآن به این موضوع تمرکز کرده اید که اشکال ارقام را پیدا کنید؟!
سخت در اشتباهید!


اشکال این است که:
کلمه هستید، هسیتد- تایپ شده و کلمه اشتباه- اشبتاه!
من نگفتم اشتباه در اعداد است!
بهتر نیست برگردیم اول اتبدایی بخونیم؟
حتی کلمه اول ابتدایی هم اشتباهه!!
پس بریم اول مهد کودک بخونیم
حتی کلمه مهد کودک هم اشتباهه!!!
چرا رفتید دوباره مهد کودک رو ببینید؟


هه هه
الو الو... یبمارستان دیوونه ها؟


هه!
حتی کلمه بیمارستان هم اشتباهه!!! 

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 26 مرداد 1391 ] [ 16:06 ] [ funny-blog ]

 

درس های زندگی
 
 
اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 
 
 
 

---------------------------------------------------------------------------
 
مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز هوا آفتابی ست است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


---------------------------------------------------------------------------
 
 
 
یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


---------------------------------------------------------------------------
 
 
بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 23:36 ] [ zahra ]
حتما بخونیدش
 
 
کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
 
 
 
هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
 
 
 
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
 
 
 
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.  سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
 
 
 
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی  چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.
 
 
 
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
 
 
 
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.
 
مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می خواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
 
 
 
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
 
 
 
-----------------------------------------
 
 
 
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد.
 
طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم.  همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
 
 
 
امّا، به خاطر داشته باشیم، که خدا که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند.  او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.
 
 
 
 
 
 
*شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت** **میشود*
 

برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 23:20 ] [ zahra ]

طنز حافظ

 

 

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

   دیدم به خواب حافظ،توی صف اتوبوس

 

گفتم:سلام خواجه.گفتا:علیک جانم 

  گفتم:کجا روانی؟گفتا:خودم ندانم

 

                                 گفتم:بگیر فالی.گفتا:نمانده حالی     

 گفتم:چگونه ای؟گفت:در بند بی خیالی

 

گفتم که:تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

 گفتا که می سرایم شعر سپید باری

 

گفتم:ز دولت عشق؟گفتا که :کودتا شد

گفتم:رقیب؟گفتا:بدبخت کله پا شد

 

گفتم:کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟

گفتا:شده ستاره در فیلم سینمایی

 

گفتم:بگو ز خالش،آن خال آتش افزون

 گفتا:عمل نموده،دیروز یا پریروز

 

گفتم:بگو زمویش؟گفتا که:مش نموده

گفتم:بگو ز یارش،گفتا:ولش نموده

 

گفتم:چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون؟

 گفتا:شدید گشته معتاد گرد و افیون

 

گفتم:کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟

گفتا:خریده قسطی تلوزیون به جایش

 

گفتم:بگو ز ساقی،حالا شده چکاره؟

  گفتا:شده پرستار یا منشی اداره

 

گفتم:بگو ز زاهد،آن رهنمای منزل

گفتا که:دست خود را بردار از سر دل

 

گفتم:ز ساربان گو با کاروان غم ها

 گفتا:آژانس دارد با تور دور دنیا

 

گفتم:بکن ز محمل یا از کجاوه یادی

 گفتا:پژو،دوو،بنز،یا گلف نوک مدادی

 

گفتم که:قاصدت کو؟آن باد صبح شرقی؟

 گفتا که:جای خود را داده به فاکس برقی

 

گفتم:بیا ز هدهد جوییم راه چاره

 گفتا:به جای هدهد دیش است و ماهواره

 

گفتم:سلام ما را باد صبا کجا برد؟

 گفتا:به پست داده آورد یا نیاورد؟

 

گفتم:بگو زمشک آهوی دشت زنگی

  گفتا که:ادکلن شد در شیشه های رنگی

 

گفتم:سراغ داری میخانه ای حسابی؟

گفت:آنچه بود از دم گشته چلو کبابی

 

گفتم:شراب نابی تو دست و پات  داری؟

 گفتا:به جاش دارم وافور با نگاری

 

گفتم:بلند بوده موی تو ان زمان ها

 گفتا:به حبس بودم از ته زدند آنها

 

گفتم:به لحن لاتی،حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا:ندیده بودم هالو به این خرفتی

 

 

 

 

 


برچسب‌ها:
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 14:40 ] [ zahra ]

عشق از دیدگاه معلم

 

معلم دینی:حرام است.

معلم هندسه:نقطه ای که حول محور نقطه قلب جوان می گردد.

معلم تاریخ:سقوط سلسله قلب جوان است.

معلم ادبیات:محبت الهیات است.

معلم علوم:تنها عنصری است که بدون اکسیژن می سوزد.

معلم ریاضی:تنها عددی است که هرگز تنها نیست.

معلم فیزیک:تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود می کشد.

معلم انشا:تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

معلم ورزش:تنها توپی است که هرگز اوت نمی سود.

معلم زبان فارسی:تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد.

معلم زیست:تنها میکروبی است که از راه چشم وارد می شود.

معلم شیمی:تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد.

و ما همچنان نفهمیدیم عشق چیست...


برچسب‌ها:
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 14:32 ] [ zahra ]

دنیای کودکی

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

زیر سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

 


برچسب‌ها:
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 14:30 ] [ zahra ]

علم یا عمل

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش امد

یک روحانی او را دید و گفت:حتما گناهی انجام داده ای.

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

یک روزنامه نگار در مورد درد هایش با او مصاحبه کرد.

یک یوگیست به او گفت:این چاه و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند و در واقعیت وجود ندارند.

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت.

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.

یک روانشناس او را تحریک کردتا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند،پیدا کند.

یک تقویت کنننده فکر او را نصیحت کرد که خواستن توانستن است.

یک فرد خوشبین به او گفت:ممکن بود یکی از پاهایت را بشکنی.

سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و از چاه بیرون آورد.

 

 


برچسب‌ها:
[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 19:45 ] [ funny-blog ]
صفحه قبل1...3132333435...38صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

........... یک............یک دو.............. یک دو سه ... صدا میاد؟ آماده ، حرکت : اینجا فانی بلاگ است . وبلاگی برای زندگی ، جایی برای آرامش ، مکانی برای دور هم بودن ، فضایی برای گسترش اطلاعات و اندیشه ها . فانی بلاگ ، کلبه ای کوچک که در آن صمیمیت حرف اول را زده و دروغ ، دورویی و شایعه در آن جایی ندارد . در کلبه ی ما رونق اگر نیست ؛ صفا هست . خوش باشید تو فانی بلاگ. probit.microlab@yahoo.com zoha.bahmani@rocketmail.com saraahmadifam@yahoo.com zahra.masdar@yahoo.com 09141190073 جیمیل اختصاصی فانی بلاگ : funnyblog.loxblog.com@gmail.com
آرشيو مطالب
تیر 1393
خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390
امکانات وب