اسلایدر

<>

⎝⓿ ⓿⎠ فانی بلاگ ⎝⓿ ⓿⎠

⎝⓿ ⓿⎠ فانی بلاگ ⎝⓿ ⓿⎠
به وبلاگ گروهی فانی بلاگ خوش اومدین. 
قالب وبلاگ
نويسندگان

خواب ریاضی!

 

باز هم  خواب  ریاضی   دیده ام              

خواب  خطهای  موازی  دیده ام

 

خواب دیدم می خوانم ایگرگ زگوند            

خنجر دیفرانسیل  هم  گشته  کند

 

از سر هر  جایگشتی  میپرم                     

دامن  هر  اتحادی  می درم

 

دست  و پای  بازه ها  را بسته ام                

  از کمند  منحنی ها  رسته ام

 

شیب هر خط را به تندی می دوم             

گوش هرایگرگ وشی رامی جوم

 

گاه  در  زندان  قدر مطلقم                     

گاه  اسیر  زلف  حد  و مشتقم

 

گاه  خط ها را موازی  می کنم                 

با توانها  نقطه ها  بازی می کنم

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ شنبه 07 تیر 1393 ] [ 13:51 ] [ zahra ]

تو واقعا که هستی؟

 

در حال بازگشت به خانه بودم که به فقیر خیابان گردی برخوردم...به دیوار ساختمانی تکیه داده بود. لباس های و موهای چرب و به هم ریخته ای داشت.

در حالی از جلویش رد میشدم زن خیابان گرد کاسه ای را جلو آورد و زیر لب گفت:سکه اضافی دارید؟

لحظه ای مکث کردم ولی بدون آنکه حتی سرم را بالا بیاورم و او را نگاه کنم از کنارش گذشتم...ولی بعد برگشتم و بی اختیار به او گفتم : چرا مثل هر کس دیگری کار نمیکنی؟

ژنده پوش به چشمانم نگاه کرد و جواب داد: آن وقت چه کسی اینجا بود تا به تو نشان دهد که واقعا که هستی؟

از پاسخ او در سکوت میخکوب شده بودم.

 

خودتان را بشناسید، فکر نکنید چون سگ تان از شما راضی است پس حتما انسان فوق العاده ای هستید.


برچسب‌ها:
[ شنبه 07 تیر 1393 ] [ 13:45 ] [ zahra ]

شیوانا همراه با دو خانواده غریبه از راهی می‌گذاشت. یکی از خانواده‌ها که پنج دختر مجرد و جوان داشت از وضع مالی خوبی برخوردار بود و صاحب کالسکه‌ای مستقل برای خود بود؛ کاملا مشخص بود که پدر و مادر این دخترها زحمت زیادی می‌کشیدند تا اسباب راحتی آن‌ها را فراهم کنند. خانواده دوم فقیرتر بود، گاری کوچکی داشت و به زحمت همراه کاروان می‌آمد.

اما نکته جالب این بود که زنی که فقیرتر نشان می‌داد، دائم خودش را به بانوی ثروتمند می‌رساند و با طعنه می‌گفت: "‌من و همسرم معتقدیم که توانایی و شایستگی پدر و مادر در زود شوهردادن دخترهایشان آشکار می‌گردد. من و همسرم هفت دختر داشتیم که همه را زود شوهر دادیم و الان هم آسوده و راحت مشغول سفر هستیم!"

بانوی ثروتمند نجیبانه هیچ نمی‌گفت. خنده تلخی می‌کرد و طعنه‌های آن زن را با سکوت بی‌جواب می‌گذاشت.

این اتفاق چندین بار مقابل شیوانا و در هنگام استراحت خانواده‌ها رخ داد. شیوانا که سکوت بانوی نجیب و دختران مجردش را دید، از زنی که گاری کوچک داشت پرسید: "‌برایمان بگو شغل دامادهای تو چیست؟"

زن که انتظار این سوال را نداشت و خودش را برای جواب آماده نکرده بود با لکنت زبان حقیقت را بر زبان آورد و گفت: "‌خوب داماد بزرگ‌ترم بیکار است و از جیب پدرش می‌خورد. زندگی‌شان خوب نیست؛ اما در آینده قرار است سهمی ‌از پدرش بگیرد و کاری برای خود دست‌وپا کند.

داماد دوم من در یک دامداری کارگر بود که اخراج شد. فشار زندگی را نتوانست تحمل کند و مدتی به دنبال مصرف مواد دودزا و تخدیری رفت و تصمیم به ترک گرفت و با دختر من ازدواج کرد و قرار است دست از این کارش بردارد و زندگی‌اش را سروسامان دهد.

داماد سوم من پیرمردی هفتادساله است که چون آخرین همسرش مرده بود، دختری جوان را برای جمع‌وجورکردن کارهایش می‌خواست و برای همین دختر سوم ما را به همسری گرفت؛ البته قبول دارم زندگی دخترم سخت می‌گذرد اما پیرمرد چند سال بیشتر دوام نمی‌آورد و بعد از آن زندگی دخترم روبه‌راه می‌شود.

بقیه داماد‌هایم هم وضعی بهتر از بقیه ندارند اما قرار است به زودی وضعشان خوب شود و زندگی بچه‌هایمان را سروسامان دهند."
شیوانا آهی کشید و رو به بانوی دیگر و همسرش کرد و گفت: "‌آیا شما حاضرید چنین دامادهایی داشته باشید؟"

مرد خانواده دوم بلافاصله پاسخ داد: "‌از این قبیل خواستگاران برای دختران من زیادند؛ اما ما خواسته آن‌ها را برآورده نکردیم؛ ما برعکس به خواسته و نیاز حداقل فرزندانمان توجه داریم. باید کسانی هم‌شان و هم‌ردیف آن‌ها پیدا شوند که بتواند خوشبختشان کند که هنوز این افراد شایسته پیدا نشده‌اند. دامادهای این خانم به هیچ وجه برای ما خواستنی نیستند! از نظر ما زندگی دختران آن‌ها نسبت به وقتی خانه پدر بودند، بدتر شده است و ما چنین سرنوشتی را برای آن‌ها نمی‌پسندیم."

شیوانا به زنی که زخم‌ِزبان می‌زد رو کرد و گفت: "‌خوب دقت کن! خواستنی‌های تو خواستنی‌های دیگران نیست؛ وقتی چنین تفاوت عجیبی بین دو خانواده وجود دارد پس دیگر طعنه و زخم‌ِزبان معنایی ندارد. خوب که در سکوت این بانو و فرزندانش دقت می‌کردی متوجه می‌شدی که زندگی رویایی تو حتی حداقل خواسته آن‌ها هم نیست! به همین خاطر ساکت می‌شدند و چیزی نمی‌گفتند. در واقعی چیزی برای گفتن وجود نداشت."

زن بدزبان متحیر به بانوی دیگر خیره شد و خواست چیزی بگوید؛ اما متوجه شد که او و دخترانش سرشان را پایین انداخته‌اند و مانند قبل سکوت کرده‌اند. آن‌ها چیزی برای گفتن نداشتند‌‌؛ برای همین فقط ساکت بودند و گوش می‌کردند.

 


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 04 تیر 1393 ] [ 18:01 ] [ zahra ]

 

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ دوشنبه 02 تیر 1393 ] [ 14:54 ] [ zahra ]

 

اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند،
صداقت است.

 

 

خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی،
که تنها شوی.

 

عشق همیشگی است
و این ما هستیم كه ناپایداریم
عشق متعهد است
و مردم عهد شكن
عشق همیشه قابل اعتماد است
اما مردم همیشه نیستند.

 

 

 

 

درباره کسی با سوالات اش قضاوت کن
نه با جواب هایش.

 

 

اگر مشکلی داری،
به دلیل طرز فکر توست
و تنها راهی که می توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی،
این است که طرز فکرت را تغییر دهی.

 

 


 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ] [ 19:48 ] [ zahra ]

آدم‌ها با دلایلِ خاصِ خودشان به زندگی‌ ما وارد میشوند
و با دلایلِ خاصِ خودشان از زندگی‌ِ ما می‌‌روند

نه از آمدن‌ها زیاد خوشحال باش ،
نه از رفتن‌ها زیاد غمگین

تا هستند دوستشان داشته باش
به هر دلیلی‌ که آمده اند
به هر دلیلی‌ که هستند


بودنشان را دوست داشته باش ... بی‌ هیچ دلیلی‌
شادمانی‌های بی‌ سبب،
همین دوست داشتن‌هایِ بی‌ چون و چراست

 

***با تشکر از دوستی که این مطلب رو برامون گذاشته***

 

 

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393 ] [ 00:09 ] [ zahra ]


فن پاسخ دادن...

مردی بطور مسخره به مرد ضعیغی الجسمی گفت تو را از دور دیدم فک کردم زن هستی و آن مرد جواب داد منم تو را از دور دیدم فکر کردم مرد هستی.

***************

*فن پاسخ دادن...

چرچیل وزیر چاق بریتانیا به برناردشو که وزیر لاغری بود گفت هرکس تو را ببیند فکر میکند بریتانیا را فقر غذایی فرا گرفته است . برناردشو جواب داد : و هرکس تو را ببیند علت این فقر را میفهمد .

*

ملا نصرالدین وارد روستایی شد و یکی از اهالی به او گفت ملا من تو را از طریق الاغت میشناسم و ملا جواب داد : اشکالی ندارد چون الاغها یکدیگر را خوب میشناسند.

********************

مردی به زنی گفت تو چقدر زیبا هستی. زن گفت کاش تو هم زیبا میبودی تا همین حرف را بهت میگفتم . مرد گفت اشکالی ندارد تو هم مث من دروغ بگو.

*************

زوج جوانی در کنار هم نشسته و دختره شدیدا غمگین است. شوهرش بهش گفت : تو دومین دختر زیبایی هستی که توی عمرم دیدم. و دختر با حالت تعجب پرسید پس اولیش کیه؟ شوهر گفت : خودت هستی وقتی تبسم روی لب داری 

 

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 16:46 ] [ zahra ]

 

هر یک از رنگ ها در روانشناسی نشانه ای دارند اگر از هر کدام از این رنگ‌ها متنفرید می‌تواند نشانگر این موضوع باشد که‌:                      

 

 قرمز:                           

بسیار دلواپس و ناامید هستید. شاید هم از خستگی و ضعف جسمی رنج می‌برید. امکان دارد که در روابط جنسی و حتی در موقعیت اجتماعی شکست خورده باشید. اما مشکل واقعی‌تان این است که همیشه دنبال هدف‌های بزرگ و غیرعملی می‌روید و وقتی هم که شکست می‌خورید در لاک خود فرو می‌روید. چه عیبی دارد که دنبال یک زندگی معمولی باشید؟ باید این دو موضوع را همیشه به خاطر داشته باشید. اگر معیار موفقیت ثروت بود، پس ثروتمندان می‌بایست خوشبخت‌ترین آدمها باشند که معمولاً این طور نیست‌.                 

   

نارنجی‌:                                        

به خاطر عمر و سالهایی که به بطالت تلف کرده‌اید بر خود خشم دارید ولی یادتان نرود که فقط شمانیستید که مسؤولیت همه بدبختی‌های دنیا را بر دوش دارید اگر بتوانید مشکلات خصوصی خود و خانواده‌اتان را حل کنید مطمئن باشید که خیلی زرنگید.                         

 

 آبی‌:                       

 از زندگی و یکنواختی آن خسته شده‌اید. احتیاج به تنوع و هیجان دارید و به همین زودی هاست که قید و بندهای زندگی را از هم خواهید گسست‌. در دوره‌ای هستید که احساس می‌کنید دلتان می‌خواهد همه چیز را تغییر بدهید و دستی بر سر و صورت خود بکشید و شاید هم فرم موها را عوض کنید و لباستان را تغییر بدهید.  

             

 

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 16:43 ] [ zahra ]

کلینیک خدا

 
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود ...
 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 16:13 ] [ zahra ]

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 03 اردیبهشت 1393 ] [ 14:33 ] [ funny-blog ]
صفحه قبل1...7891011...38صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

........... یک............یک دو.............. یک دو سه ... صدا میاد؟ آماده ، حرکت : اینجا فانی بلاگ است . وبلاگی برای زندگی ، جایی برای آرامش ، مکانی برای دور هم بودن ، فضایی برای گسترش اطلاعات و اندیشه ها . فانی بلاگ ، کلبه ای کوچک که در آن صمیمیت حرف اول را زده و دروغ ، دورویی و شایعه در آن جایی ندارد . در کلبه ی ما رونق اگر نیست ؛ صفا هست . خوش باشید تو فانی بلاگ. probit.microlab@yahoo.com zoha.bahmani@rocketmail.com saraahmadifam@yahoo.com zahra.masdar@yahoo.com 09141190073 جیمیل اختصاصی فانی بلاگ : funnyblog.loxblog.com@gmail.com
آرشيو مطالب
تیر 1393
خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390
امکانات وب