اسلایدر

<>

⎝⓿ ⓿⎠ فانی بلاگ ⎝⓿ ⓿⎠

⎝⓿ ⓿⎠ فانی بلاگ ⎝⓿ ⓿⎠
به وبلاگ گروهی فانی بلاگ خوش اومدین. 
قالب وبلاگ
نويسندگان

از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخم داد:در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم.

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:راست گفتی!من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت:تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد

 

 

 

 

 


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 19:21 ] [ zahra ]

 

شاید شک برانگیز باشد که چین در یکی دو دهه اخیر به سمت تبدیل شدن به یک قدرت فوق العاده گام بر می دارد ولی آنقدرها دور از واقعیت هم نیست. گویا چشم بادامی های چینی این اتفاق را دارند به تدریج حس می کنند. اتفاقاتی که آنها را به سمت و سوی دنیایی مدرن و برخورداری از تکنولوژی های برتر سوق می دهد. نمونه ای از این تکنولوژی ها را می توان در صنعت راه آهن و قطارهای سریع السیر این کشور مشاهده کرد.

 

چین بعد از یک سری حوادث ریلی در سال ۲۰۱۱ تصمیم به راه اندازی یک سیستم حمل و نقل ریلی مدرن، امن و پر سرعت گرفته و با اختصاص یک بودجه یک تریلیون دلاری قرار است تا پایان سال آینده میلادی ۱۳ هزار خط ریلی جدید برای قطار های پرسرعت تاسیس کند. این کشور در حال حاضر مرکز بزرگترین شبکه قطارهای سریع السیر در جهان است و با داشتن 12 هزار و 874 کیلومتر ریل راه آهن با هزینه‌ای برابر 66 میلیارد پوند تمامی کشور را به یکدیگر متصل کرده است در حالی که انتظار می‌رود تا سال ۲۰۱۵ در حدود 12 هزار کیلومتر دیگر به راه‌آهن این کشور افزوده شود.

 

در این راستا قطاری سریع السیر را رونمایی کرده‌اند که می‌تواند با سرعت بیش از 350 کیلومتر بر ساعت حرکت کند. این قطار نسبت به قطارهای قبلی که تنها سرعت را مد نظر قرار داده بود دارای ضریب های امنیتی بالا، تجهیزات مدرن با امکانات Vip و همینطور کارکنان سازمان دهی شده ای برای پذیرایی از مسافران است. این نوع قطارها فعلا در مسیر پکن، شانگهای تردد دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 16:49 ] [ funny-blog ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 16:40 ] [ funny-blog ]

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»

 


برچسب‌ها:
[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 19:21 ] [ zoha ]

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند 


برچسب‌ها:
[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 19:12 ] [ zoha ]

یک شبی مجنون نمازش را شکست                       بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود                       فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                                 پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای                         بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای                                 وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی                                 دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق ،دل خونم مکن                        من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                                این تو و لیلای تو من نیستم

گغت:ای دیوانه لیلایت منم                              در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی                             من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم                              صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد                              گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت                       غیر لیلا برنیامد از لیت

روز و شب او را صدا کردی ولی                   دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی                       در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود                 درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم                        صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

 

 

 

 

              


برچسب‌ها:
[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 14:54 ] [ zahra ]


مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

وقتی پول ها را دریافت کرد، رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید:آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کردم؟

مرد پاسخ داد:بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید:آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کردم؟

مرد پاسخ داد:نه قربان، من ندیدم اما همسرم دید!

 

 

 

 

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ] [ 16:58 ] [ zahra ]

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.





 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ] [ 14:34 ] [ zoha ]

 


 
عماد به خاطر شکی که به همسرش داشته او را به قتل رسانده است و اکنون منتظر صدور و اجرای حکم اعدام است اما با ورود سیما به عنوان وکیل تسخیری و پیشنهاد غافلگیر کننده ای که می دهد , مسیر داستان شکل دیگری پیدا می کند..
بازیگران : حامد بهداد , الناز شاکردوست , پوریا پورسرخ
کارگردان : محمد رضا رحمانی

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ] [ 14:22 ] [ funny-blog ]

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ] [ 14:22 ] [ zoha ]
صفحه قبل1...2122232425...38صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

........... یک............یک دو.............. یک دو سه ... صدا میاد؟ آماده ، حرکت : اینجا فانی بلاگ است . وبلاگی برای زندگی ، جایی برای آرامش ، مکانی برای دور هم بودن ، فضایی برای گسترش اطلاعات و اندیشه ها . فانی بلاگ ، کلبه ای کوچک که در آن صمیمیت حرف اول را زده و دروغ ، دورویی و شایعه در آن جایی ندارد . در کلبه ی ما رونق اگر نیست ؛ صفا هست . خوش باشید تو فانی بلاگ. probit.microlab@yahoo.com zoha.bahmani@rocketmail.com saraahmadifam@yahoo.com zahra.masdar@yahoo.com 09141190073 جیمیل اختصاصی فانی بلاگ : funnyblog.loxblog.com@gmail.com
آرشيو مطالب
تیر 1393
خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390
امکانات وب